تبليغاتX
بابا حبیب
 

تا اردیبهشت

                خدانگهدار

 

حتما همه منو فراموش

کردید  من باز هم میام

 

+ نوشته شده توسط لی لی در چهارشنبه سوم بهمن 1386 و ساعت 18:58 |
                    

                           

                            TinyPic image 

 

 امروز تولدمه می خواستم یه جشن حسابی توی وبلاگ برگزارکنم

     اما تمام غمهای عالم تو دلم نشسته  مموشم از پیشم رفت

         منو تواین دنیا تنها گذاشت  خیلی دوستش داشتم

 

            TinyPic image

 

                آخه چرااااااااااااااااااااااااااااااااااا

                                 

+ نوشته شده توسط لی لی در یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386 و ساعت 1:40 |

به دلیل انتقاد های الکی از جانب دوستان منم اعصابم خورد شد و متن انشاء  رو  حذف  کردم

 

                              TinyPic image 

 

+ نوشته شده توسط لی لی در پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386 و ساعت 13:26 |
مموش مهربونم مريض شده

      TinyPic image   

 

              TinyPic image

 

 

+ نوشته شده توسط لی لی در پنجشنبه هجدهم مرداد 1386 و ساعت 20:52 |
                  

                 

                    

                                

                                    TinyPic image

                                  

 

+ نوشته شده توسط لی لی در یکشنبه چهاردهم مرداد 1386 و ساعت 23:52 |
 

   از

 

 دشمنان برند شکايت به نزد دوست

 

                                چو دوست بر جفاست

 

     شکايت کجا بري ؟

 

   TinyPic image


 

+ نوشته شده توسط لی لی در یکشنبه سی و یکم تیر 1386 و ساعت 1:37 |
سلام

امروز براتون چند تا نقاشي از بهاره خانوووومي دختر كوچولوي خونمون

آوردم 

بهاره كوچولومون هفت سالشه و گاهي هم نقاشي ميكشه و شعر ميگه

اين بهاره كوچولو يه روز  تصميم ميگيره  نويسنده بشه ولي باز نظرش عوض ميشه وميگه نويسندگي درآمد نداره  يك بار تصميم مي گيره دكتر بشه ولي از خون خيلي بدش مياد و دكتر هم نميشه  فعلا تا مدتي تصميم گرفته معلم بشه وداره درمورد حقوق ودرامد معلمي تحقيق مي كنه

خوب حالا نقاشي هارو ببينيد و لذت ببريد  فقط نمي دونم چرا تو نقاشي هاش  انگشت و دست نميكشه هر چي بهش مي گم بهار خانوم دستشو فراموش كردي بازم دفعه بعد يادش ميره كسي نمي دونه چرا ؟ البته از لحاظ روانشناسي ميگم ها !!!!!!

 

    TinyPic image 

 

       TinyPic image

 

    TinyPic image    

    

 

+ نوشته شده توسط لی لی در چهارشنبه بیست و هفتم تیر 1386 و ساعت 0:11 |

مردي دختر سه ساله اي داشت . روزي به خانه آمد ديد دختر سه ساله اش جلد گران ترين كتاب کتابخانه اش را براي زينت يک جعبه کودکانه هدر داده است
مرد بسيار عصباني شد ودختر کوچکش را تنبيه کرد. دختر هم با گريه به بستر رفت و خوابيد.
روز بعدوقتي که مرد از خواب بلند شد ديد که دخترش بالاي سرش نشسته وميخواهد اين جعبه را به او هديه بدهد.و مرد تازه متوجه شد که امروز روز تولد اوست ودخترش کاغذ را برای   کادوي تولد او مصرف کرده است.
با شرمندگي دختر کوچکش را بوسيد وجعبه را از او گرفت و باز کرد

اما متوجه شد که جعبه خاليست.دوباره مرد عصباني شد و کودک را تنبيه کرد
اما کودک درحاليکه گريه ميکرد به پدرش گفت که من هزاران هزار بوسه داخل آن جعبه ريخته بودم و تو آنها را نديدي.
مرد دوباره شرمنده شد وميگويند تاپايان عمر جعبه را به همراه داشت و هروقت آنرا باز ميکرد به طرز معجزه آسايي آرامش پيدا ميکرد

 

                     TinyPic image 

 

+ نوشته شده توسط لی لی در جمعه بیست و دوم تیر 1386 و ساعت 3:28 |

         TinyPic image

 

وقتي كه خاكم مي كنن..
بهش بگين پيشم نياد..
بگيد كه رفت مسافرت ..
بگين شماره اي نداد..
يه جور بگين...
كه آخرش از حرفهاتون هل نكنه...
طاقت ندارم ببينم به قبر من نگاه كنه
دونه به دونه عكسامو...
ورداريد آتيش بزنيد..!
هر چي كه خاطره دارم...
بريد و از بيخ بكنيد...!
نذاريد از اسمه منم يك كلمه جا بمونه
نمي خوام هيچوقت تنمو....
توي گورم بلرزونه...
برو آتيش به قلب من نزن...
بذار نگاهت از يادم بره.....
بذار واسه هميشه قلب من....
چال بشه با من كلي خاطره....
برو نميخوام ببيني خونه ي من خالي شده
همدم من به جاي تو ريگهاي پوشالي شده
اونكه مي گفت ميمرد برات.......!
ديدي حالا راس راسي مرد......؟!
رفتو همه خاطره شم..........
به خاطرت برداشت و برد....
بهش بگين نشست به پات......
بهش بگين نيومدي.......؟!
بهش بگين دوست داره....
با اينكه قيدشو زدي........!!
نشوني قبر منو بهش ندين خوب ميدونم
مياد جاي هميشگي سر قرار تو رودخونه
برو آتيش به قلب من نزن.......
بذار نگاهت از يادم بره........
بذار واسه هميشه قلب من.......
چال بشه با من كلي خاطره.....

 

+ نوشته شده توسط لی لی در سه شنبه نوزدهم تیر 1386 و ساعت 0:16 |

 

کودک به خدا نگاه کرد گفت :حالا که من باید برم اون پایین وقتی دلم خواست با تو حرف بزنم چیکار کنم ؟خدا به کودک خندید : جای تو تو آغوش یه فرشته مهربونه ، اونه که به تو یاد میده چطوری با من حرف بزنی و خواسته هاتو بگی... یکروز که کودک آماده شده بود برای متولد شدن ... کودک به خدا گفت : همه دارن به من میگن قراره تو بری...نمیشه منو چند روز دیگه بفرستی؟ آخه من هنوز هم کوچکم و هم نیاز به مراقبت دارم . خدا پاسخ داد :من از میان فرشته ها یکی رو برای تو انتخاب میکنم .اون پیش تو میمونه و ازت مراقبت میکنه.
کودک گفت : من شنیدم زمین مردان بدی داره... پس چه کسی از من محافظت میکنه؟
خدا کودک رو میان بازوانش قرار داد و گفت : فرشته تو از تو دفاع میکنه. حتی اگه اون مردها برای تو خطر جانی داشته باشند. کودک دوباره گفت : آخه من چطور میتونم بفهمم اونا چی میگن وقتی که اصلا زبون او آدمها رو نمیدونم . خدا در پاسخش گفت : فرشته تو با تو حرف میزنه ... با کلمات شیرین و زیبا .. تو هم همیشه با صبر و دقت به حرفاش گوش میدی.
فرشته تو بهت یاد میده چطوری حرف بزنی. تو اون لحظه که سکوت همه جای بهشت رو فراگرفته بود .میشد صداهایی که از زمین میاد رو شنید .کودک غمگین به خدا نگاه کرد و گفت : اما من همیشه دلم تنگ میشه ، چون دیگه هیچگاه شما رو نخواهم دید. خدا کودک رو بغل کرد و گفت :فرشته تو همیشه درباره من با تو حرف میزنه و راه بازگشت پیش من رو بهت نشون میده . به هر جهت من همیشه پیش روی تو هستم .کودک با دسپاچگی پرسید : حالا که من دارم مبرم ، به من بگید که اسم اون فرشته چیه؟ خدا گفت : این مهم نیست که اسم اون چیه ، مهم اینه که تو به اون میگی...
مادر

             

                 TinyPic image

 

    تا  ج از فرق فلك برداشتن
جاودان آن تاج بر سر داشتن

در بهشت آرزو ره يافتن
هر نفس شهدي به ساغر داشتن

روز, در انواع نعمت ها و ناز
شب بُتي چون ماه در بر داشتن

صبح از بام جهان چون آفتاب
روي گيتي را منوّر داشتن

شامگه چون ماه رويا آفرين
ناز بر افلاك واختر داشتن

حشمت و جاه سليمان يافتن
شوكت و فرّ سكندر داشتن

تا ابد در اوج قدرت زيستن
ملك هستي را مسخر داشتن

بر تو ارزاني كه ما را خوشتر است
لذت يك لحظه مادر داشتن

              

 

                                 TinyPic image

 

+ نوشته شده توسط لی لی در چهارشنبه سیزدهم تیر 1386 و ساعت 20:38 |